امروز دفتر خاطراتم را زیر و رو کردم. باورمنمیشد. خاطرات سال 77، سال 82، سال 90 ... خواندم و خواندم و خواندم. با خواندن هر کدامشان، جلو چشمم زنده می شدند. خود را در آن حال و هوا می یافتم. به برگ آخر که رسیدم دلم گرفت. آخر هیچ از تو ننوشته بودم. شروع کردم به نوشتن. از لحظه ی آشناییمان، از روز پیوند ابدیمان، از سفرهایمان، ... نوشتم و نوشتم و نوشتم . تا به امروز رسیدم ... قلبم دوباره یخ کرد... دستانم سست شدند و قلم از میان انگشتانم بر زمین افتاد... قطره ای اشک از گونه ام فروچکید و اسم تو را تر کرد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 1:26 | نویسنده : بهار احدی |
چهار روز است که گوشهایم صداها را می قاپند. مبادا صدای دیدیدینگ پیامک تو را از دست دهند. چشمهایم هم درگیرند. در این چهار روز بارها گوشیم را چک کرده اند. ولی خبری نیست که نیست. میترسم این را بنویسم که مبادا به کاینات کد دهم. میترسم که بنویسم آیا به فراموش شدگان قلبت اضافه ام کرده ای؟! ساعتی از بامداد گذشته است و این پنجمین روز انتظار است. گویا آن روز که همگان از خداوند ناز کشیدن میخریدند، من در صف انتظار کشیدن خرید میکردم! انتظار چه! آیا این اوج ذلت و ضعف نیست که منتظر باشی که عشقت نازت را بکشد!؟ تا از تو دلجویی کند... حتی با یک پیامک خالی!

تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 1:9 | نویسنده : بهار احدی |
امروز، روز سوم است. چه روزهای مزخرفی بودند. روزی که وقتی چشمهایت را به رویش می گشایی، با انتظار آغاز می شود...

از انتظار متنفرم. گویا عمر من، باید با انتظار سپری شود. تمرکزم را از دست داده ام. من که این روزها به آرامش نیازمندم. سهم من از آرامش چقدر ناچیز است! و در عوض از انتظار چه زیاد!

ولی من صبوری میکنم تا به قول شاعر کلمات عاقل شوند!



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 19:21 | نویسنده : بهار احدی |
میخام از دلتنگی فریاد بزنم. میخام برم اصلا بمیرم. چرا باید اینهمه ضعیف و وابسته باشم. ؟ لعنت بر من...



تاريخ : دوشنبه پنجم اسفند 1392 | 21:9 | نویسنده : بهار احدی |
باز روزهای انتظار من فرا رسیده اند. فکر میکردم هرگز، دیگر انتظار به سراغم نخواهد آمد. ولی من باز منتظرم...

در این سرمای پاییزی.

 باز یلدا دارد از راه می رسد.

وای ... وای برمن ... چگونه بلندترین شب سال را بی تو سر کنم؟ !

تا یلدا نیامده ، بیا و این انتظار کشنده را پایان ببخش. دستهای سردم را بگیر و باز زیر گوشم نوای عشق را زمزمه کن.

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 17:19 | نویسنده : بهار احدی |
چرا ...

به من بگو چرا؟

چرا وقتی به آغوشت نیازمندم، همیشه نیستی.

چرا وقتی میخواهم به من بفهمانی تکیه گاه منی، پشتم را خالی میکنی!

چرا وقتی بهت میگم آرامم کن، میگی من نمیتونم!

چرا وقتی دوست دارم نازمو بکشی، مغرورترین مرد روی زمین میشی!

چرا وقتی ازت عشق میخام، لحظه هایی رو که تو آغوشم زیر گوشم زمزمه میکردی تو عشق منی رو فراموش میکنی و سردترین مرد روی زمین میشی!

چرا با این که بارها بهت گفتم من یک زنم، باز هم فراموش میکنی که من چقدر زود میشکنم!

چرا حالا که من دیگه نباید تنها باشم، ولی تنهاتر از همیشه ام؟

چرا حالا که دلتنگتم ، نمیتونی دلمو باز کنی!

باورش سخته... ولی توی اوج داره بال پرواز من میشکنه !!!



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 0:17 | نویسنده : بهار احدی |
ساعت افول

میترسم... از اینکه روزی خورشید عشق تو در قلبم افول کند، پشت کوه های غرور تو پنهان شود و دیگر هرگز طلوع نکند...

هیچ فکر میکنی آیا با این درنگ هایت برای سیراب کردن من از محبت، شاید از تشنگی بمیرم.

خسته ام . خسته. از درنگ های با تکرار تو ...



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 | 18:9 | نویسنده : بهار احدی |
چشمام به ساعته. الان یازده و شش دقیقه ی شبه. فقط نه دقیقه مونده به ساعتی که هر شب بهم زنگ میزنی. دلواپسم . شاید باز هم قهر کرده باشی... دلم برات خیلی تنگ شده تو همین چند ساعتی که گذشته... نمیدونی چقدر خسته ام از این همه انتظار . دلخورم از این همه انتظار. دلی پر دارم و هوای شکایت. ولی برای کی؟ اگه به تو بگم شاید باز هم قهر کنی . با اینکه مال خودمی ولی چقدر الان تنهای توام. بابام میگه زندگی جنگه. واقعا به حرفش رسیدم ....

ببخشید دیر برگشتم.  زنگ زد. داشتم با اون حرف میزدم



تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان 1392 | 0:14 | نویسنده : بهار احدی |
دیگه هوا تاریک شده بود. چادر گلداری برداشتمو سرم کردم و از پله ها رفتم پایین. خونمون عین یه کاخ بود. همه چل چراغها رو روشن کرده بودن. آخه شب عروسی من بود. دویدم تو کوچه. مهمونها رو میدیدم که دسته دسته به سمت خونمون میومدن. وای ولی من اصلا حاضر نشده بودم. حتی یه حموم خشک و خالی هم نرفته بودم چه برسه به آرایشگاه.   توی کوچه قدم میزدم که یهو یه ماشین پیچید تو کوچه. دیدم خواهرمینان. خواهرم با خونسردی تمام گفت : ناسلامتی عروسیته ها پس این چه وضعیه. منم بوی چربی رو از موهام حس کردم و ولی یهو یه کلاه لبه دار رو از رو زمین برداشتمو گذاشتم رو سرمو یه قر داش مشدی ای دادمو دوباره چادرو سرم کردم و دویدم به سمت خونه. دامادی که اصلا نمیشناختمش دستمو گرفت و با هم از پله ها رفتیم . حس خیلی بدی داشتم آخه این داماد- داماد من نبود. داشتم دیگه دیوونه میشدم که یهو از خواب پریدم. وای چه کابوس وحشتناکی بود.

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 | 20:34 | نویسنده : بهار احدی |
چه کسی میداند معیار خوشبختی چیست؟

پول

مقام

سلامتی

....

ولی من می گویم خوشبختی یعنی آرامش... و دیگر هیچ

 



تاريخ : جمعه بیستم بهمن 1391 | 19:43 | نویسنده : بهار احدی |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.